تبليغاتX
گروه دینی منطقه 17 - زندگانی تحلیلی سیدالشهدا
هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند....

 

عادل اديب

نقش امام حسين(ع)با نقش امام حسن(ع)متفاوت است.در دوران‏امام حسين(ع)،ترديد مسلمانان در صحت جنگ و مشروع بودن آن از ميان‏رفت.درين مرحله،مسلمانان با تجربه امام على(ع)به عنوان نمونه اعلاى‏حكومت عدل اسلامى،به سر مى‏بردند و ميدانستند كه پيروزى بنى اميه،پيروزى‏اشرافيت جاهلى بوده است كه با رسول اكرم(ص)و يارانش دشمنى عميقى‏داشتند.اشرافيتى كه رسول خدا كوشيد تا آن را از ميان بردارد و پايه‏هاى‏اسلام را بر ويرانه‏هاى آن بنياد گذارد.پس نبايد از كراهتى كه مسلمانان ازبنى اميه داشتند،و از تجاوز طلبى و نخوت و بلند پروازى و كينه جوئى‏شان كه‏حاصل روحيه جاهليت آنها بود حيرت كرد.

امويان به اسلام گردن ننهادند مگر براى مصالح و منافع شخصى خود (1) و نخستين كسانى بودند كه آشكارا در تاريخ اسلامى،رسوم و آداب غير اسلامى‏را بدعت گذاشتند و كوشيدند تا از شاهنشاهان ايران و بيزانس تقليد كنند و خلافت را به امپراطور كسرى و قيصر تبديل سازند (2) .

اين حقايق بتدريج نزد مسلمانان روشن گرديد و سبب آن شد كه درمشروعيت نبرد،شك و ترديد از بين برود و ذهنها روشن گردد و زان پس كه‏در فساد و ستم بنى اميه سوختند،خط مشى بنى اميه و بى مبالاتى آنها را در عمل‏به ارزشهاى اسلامى،و استفاده از آن در راه هدفهاى خصوصى تشخيص دهند.

چنانكه يزيد،آشكارا اصول و مبادى اسلامى را به استهزاء ميگرفت و سخنان‏دوران جاهليت را به شعر،اينچنين نقل ميكرد: «بنى هاشم با ملك بازى كردند،اما نه خبر آمد نه وحى نازل گرديد.

اگر من از كارهائى كه فرزندان احمد كردند،انتقام نستانم،از مردان‏جنگ خندق نباشم (3) »اما نظر امام حسين(ع)در مورد اسلام و واقعيت جامعه اسلامى به حقيقت‏در اين خلاصه بود:«امت پس از پيغمبر گرامى(ص)،آگاهى عقيدتى نداشت.حداكثر وتنها فايده‏اى كه از آن آگاهى به دست آورد،عاطفه مكتبى بود كه پس از وفات‏پيامبر اكرم در نتيجه خطاها و كوتاهيهاى پياپى و پيوسته كه مسلمانان از گذرگاه‏زندگانى علمى و عملى خود مرتكب شدند،به تدريج از كف رفت.

شدت هيچيك ازين خطاها و كوتاهيها به تنهائى احساس نميشد،اما وقتى‏بر هم انباشته شد،به فساد تحول يافت و فساد به فتنه تغيير قيافه داد (4) .»چنانكه در زمان يزيد براى امام حسين(ع)روى نمود.امام حسين(ع)در پنجسال حكومت پدر با او همكارى ميكرد و در پى چاره مى‏گشت كه پيش ازآنكه امت نفس واپسين را برآورد،او را دريابد.به اين اميد كه شايد امت زندگانى خويش را بازيابد و نفخه حيات در او دميده شود و او را بر انگيزدتا در تاريخ خود طرحى نو درافكند كه او را درمان باشد.

سال ششم به پايان نرسيده بود كه امام حسين(ع)ديد امت در مقابل‏برادرش امام حسن(ع)از نفس افتاده و هر چه از باقيمانده مكتب در او موجودبوده ازو دور شده است و توده مردم خود را در گلوى گشاد بنى اميه‏انداخته‏اند (5) .

اين حقايق،امام حسين(ع)را واداشت تا در جنگى بى اميد-يعنى جنگى‏كه اميد پيروزى فورى نظامى در آن نبود-غوطه ور گردد.زيرا با حسابى‏ساده مسلم بود كه اين جنگ به شكست منجر ميگردد.

اما هدف امام(ع)ازين كار آن بود كه وجدان امت را به حركت درآوردو فرد مسلمان كه تا گلو در لجه منافع حقير غرقه شده بود،همت عميق مكتبى‏را بازگرداند.پس امام حسين(ع)ديد كه بايد راه خود را از ميان امت‏بگشايد و با تغذيه خويش و ياران و اهل و عيال و كسانش روح يك فداكارى‏آتشين را بدمد.آتش جنگ را ولو به خون امت و خون او نياز داشته باشدبر افروزد.

اما امويان ميكوشيدند با امام حسين(ع)به بدرفتارى عمل نكنند.چه،مصالح او ارجمند و مقام او والا بود و منزلتى پر اهميت داشت و همه اسباب‏سعادت و آسايش براى او به وفور موجود بود.اما امت ميديد كه زندگانى‏براى او تنگ شده است و درهاى سعادت،به علت پايدارى در برابر ستمكاران‏و حفظ مكتب اسلام و نگاهدارى آن از انحراف،به روى او بسته است.

در آن هنگام،اگر اوضاع همچنان ادامه مى‏يافت،چيزى نميگذشت‏كه اين انحراف امت در تجربه اسلامى او را از پاى درمى‏آورد.امام حسين(ع)با همه صفات و شرايط مناسب و ملايم كه داشت،احساس كرد كه براى بحركت‏در آوردن امت، ديگر خطابه و سخنرانى حماسى كافى نيست‏بلكه بايد اراده‏شكست‏خوده امت را به پذيرفتن فداكارى وا دارد و درستى نظريه خود را باخون خود مبرهن گرداند و با فداكارى منحصر به فرد خود،براى حال و آينده‏معيارى ارزشمند و ابت‏بجاى گذارد.

امام حسين(ع)برمى‏خيزد

از آن پس كه امام حسين(ع)بيقين دانست كه مفاهيم مكتب رسالت زيرپرده روشهاى گمراه كننده دينى كه بنى اميه براى جلوگيرى از سقوط حكومت‏فاسد خود كشيده بودند،از نظرها پنهان است،نظر خود را در برابر مردم‏به مرحله اجرا درآورد.

امام حسين(ع)پس از آنكه دانست،جامعه تحت تاثير اوضاع و احوال‏زمان و تاثير شديد تخدير دينى و بيم از سركوبى مادى و تسليم طولانى در برابرفرمانروايان مستبد قرار گرفته است و ديگر ممكن نيست از راه مناظره و گفتگوو اقناع آنان-كه آخرين چيزى بود كه امكان تاثير داشت-تغييرى در مردم‏حاصل شود،با شتاب زمام كار را بدست گرفت و به عمل آغاز كرد.توضيح‏آنكه،بطوريكه گفتيم،امت در عصر امام حسن(ع)در رهبرى دچار شك وترديد شده بود پس صلح روشى بود كه بوسيله آن وثوق و اطمينان برهبرى‏باز مى‏گشت.

اما در عصر امام حسين(ع)امت دچار بى ارادگى شده بود و تصميم‏به مبارزه در او،از بين رفته بود و روح او خوار شده بود و مردم،مستضعف‏و ذليل محسوب ميشدند.اما همه مردم دور بودن خليفه اموى را از اسلام‏بخوبى فهميده بودند و ميدانستند كه حسين(ع)رهبرى حقيقى است ليكن اراده‏آنان براى يارى دادن به او(ع)ناتوان بود.«دلهاشان با حسين اما شمشيرهاشان بر او بود (6) ».

اين سخن تصوير دقيق و تفسير جامع از جامعه‏اى بود كه بنى اميه با همه‏وسائل قدرت،از قبيل نهب و تبعيد و كشتن،بر آن حكومت ميكردند وسركوبى و جور و ستم بر جامعه حاكم بود و وسايل گوناگون و مجوزات‏بسيار براى نشستن و سكوت اختيار كردن وجود داشت (7) .

در وضعى چنين،حسين(ع)پاى فشرد و هفتاد مرد با زنان و كودكان‏آن امام(ع)با او به استقامت‏برخاستند امام(ع)وضع را تشخيص داده بودو ميدانست كه لشگريان عبيد اللّه زياد مانع حركت او خواهند شد در اين صورت،پايان كار فرا رسيده بود،امام حسين(ع)ميدانست كه او ناچار بايد به فداكارى‏بزرگ و خونينى دست زند (8) و او تنها كسى بود كه مى‏توانست چنين فداكارى‏را بظهور رساند و امت اسلامى را از نو بحركت در آورد.

براى اينكه اراده منهزم امت‏به جنبش درآيد و وجدانهاى مرده بيدارگردد تنها روش مناسب اقدام آن امام بود...

او(ع)ميدانست كه جنگ عادلانه او و شهادت مصيبت‏بارش،چيزى‏است كه هر فرد مسلمان را به تجديد نظر كردن و انديشه جدى در زندگانى‏واقعى خود برخواهد انگيخت و در عين حال،در مجتمع تيره روزى واقعى‏و افلاس مجتمع را از ميان مى‏برد و خطرهاى آينده و بيم ناشى از آن را زايل‏ميكند و در ايام حال و مستقبل،با فداكارى منحصر و بى همتاى او، صدق‏نظرش آشكار خواهد شد (9) .

پس حسين(ع)با شهادت مصيبت‏بار خويش،اراده خفته جامعه را كه‏در زير تاثير اعمال بدعت آميز و من درآوردى مذهبى قرار گرفته بود،بيدارساخت تا مانند تازيانه‏اى آتش انگيز،بر شانه حكمفرمايان فرود آيد و آن نفوس‏غافل و بيخبر را بيدار سازد تا خويشتن را در پيشگاه مكتب محاكمه‏اى‏آگاهانه كنند و با رهبرى حكيمانه،اراده آنانرا از اضطراب و تشويش و ترديدفكرى و اوج شك و ترديد برهاند و به اين ترتيب آنان را وا دارد تا در قبال‏چهار چوب شريعت اسلامى، موقفى استوار گيرند و در برابر انحراف،موضعى‏قاطع اتخاذ كنند.

تلاشهائى روياروى انقلاب امام حسين(ع)صورت گرفت و نصيحتهاشد كه با انحراف به نبرد برنخيزد،در مقابل پافشارى امام(ع)در پهنه‏انقلاب،گفتگوهاى بسيار صورت گرفت و عده‏اى كوشيدند تا حسين(ع)رابا نصيحت از اقدام به هر گونه عمل كه آتش روياروئى با يزيد را بر افروزد،باز دارند و دليلشان اين بود كه نتايج‏برخورد و روياروئى احتمالى نظامى، شكست قطعى است.

اما امام(ع)با بينش آميخته به عصمت‏خود،هدف خويش را به خوبى‏مى‏شناخت و ميدانست كه با شهادت دردناك خود، در حقيقت پيروز ميگرددو درين فكر نبود كه سود نظامى فورى به دست مى‏آيد يا نه.به علاوه آگاه‏بود كه عده جنگجويانش اندكند و ياران او درين نبرد از بين ميروند.

اگر كسى بخواهد حسين(ع)را در انقلاب و قيامى كه به آن دست زدبشناسد،بايد هدفهاى او و نتايج ظاهرا ناموفق او را در كوتاه مدت با توجه‏به اينكه هدف آن قيام رسيدن به حكومت و قدرت نبود،مورد بحث قرار دهد.

مدارك فراوانى كه موجود است‏به روشنى دلالت دارد بر اينكه حسين(ع)به چگونگى آينده‏اى كه در انتظارش بود،آگاهى داشت او به كسانى كه او رابه خاموشى و متاركه اندرز ميگفتند و از مرگ بيم ميدادند،چنين پاسخ ميگفت كه:«همانا كه دست از زندگى شسته‏ام و به اجرا در آوردن دستور الهى،تصميم گرفته‏ام‏»اينك،برادر امام يعنى محمد بن على كه از سر اندرز به اوگفت:«اى برادرم تو نزد من محبوبترين مردم و عزيزترين كسى،من جز به توبه هيچكس چندين نصيحت و غمخوارى ندارم و تو بيش از همه شايسته آنى.

چندان كه مى‏توانى از بيعت‏يزيد و از بيعت‏شهرها منصرف شو». (10) و او(ع)به محمد،برادرش چنين پاسخ گفت:«خدا ميخواهد مرا كشته بيند و پرده گيانم را اسير مشاهده فرمايد» (11) عبد اللّه بن عمر بن خطاب،از امام حسين(ع)خواست كه در مدينه بماندو او(ع)اين خواهش را نپذيرفت.عبد اللّه بن زبير به او گفت:«اگر بخواهى‏در حجاز بمانى از تو پشتيبانى ميكنيم و غمخوار توايم و با تو بيعت مى‏كنيم‏و اگر نمى‏خواهى كه در حجاز بيعت گيرى،رخصت ده تا براى تو بيعت گيريم.

همه ترا فرمان مى‏برند و از آن سر نمى‏پيچند». (12) و احنف بن قيس كه يكى از سران پنجگانه در بصره بود به حسين(ع) نوشت:«اما بعد،شكيبا باش.همانا وعده خدا حقيقت است و گفتار كسانى‏كه به قيامت‏يقين ندارند نبايد ترا دچار بيم كند». عبد اللّه بن جعفر طيار و دو پسرش عون و محمد به او نوشتند:«...امابعد،من از خدا ميخواهم هنگامى كه اين نامه مرا (13) ميخوانى ازين كار كه هلاكت‏تو و درماندگى خاندانت در آن است منصرف گردى.من دلسوز توام.اگرامروز از بين بروى و هلاك گردى،روشنى زمين به تاريكى گرايد.چه،تو درفش‏هدايت‏شدگان و اميد اهل ايمانى،پس در حركت مشتاب‏». (14) اما امام حسين(ع)سرنوشت‏خود را ميدانست و چنين پاسخ گفت:«اگر در لانه حشره‏اى ازين حشرات باشم مرا از آنجا بيرون خواهندكشيد تا مقصود خود را انجام دهند». (15)

عمر بن لوذان نزد او به پند گفتن رفت و از بد فرجامى كار،وى را بيم دادو به او گفت:«ترا به خدا اى فرزند رسول خدا(ص) ،چرا از راهت منصرف‏نميگردى.بخدا سوگند كه پيش نميروى مگر بر پيكان سر نيزه‏ها و بر لبه‏شمشيرها.اگر كسانى كه بتو پيام فرستاده‏اند،براى جنگ در ركابت آماده‏باشند و شمشيرهاى خود را در خدمت تو بكار برند،پس بسوى آنان حركت‏كن كه در نظرت بخطا نرفته‏اى‏» (16) و امام حسين(ع)قاطعانه به او پاسخ فرمود:«به خدا سوگند كه اين نكته بر من پنهان نيست اما بر فرمان خداى‏نمى‏توان چيره شد و اينان تا خون مرا نريزند از من دست نميكشند» (17) همه اين دلايل به علم امام و به يقين او اشارت است كه ميدانست درروزى موعود،در زمين كربلا به قتل خواهد رسيد.

آيا كسيكه خطبه امام(ع)را در مكه،هنگاميكه از آنجا به عراق اراده‏سفر فرمود،شنيده باشد درين مساله ترديد خواهد كرد؟امام در آن خطبه چنين فرمود:«از چيزى كه بر قلم گذشته است نمى‏توان گريخت.خشنودى ما اهل‏بيت در خشنودى خدا است‏بر آزمايش او مى‏شكيبم و پاداش شكيبايانرادر مى‏يابيم‏» (18) .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:18  توسط گروه دینی |