تبليغاتX
گروه دینی منطقه 17
هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند....
 

از زاکلين زکرياي ثاني تا زهرا علمدار

فرهنگ دفاع مقدس، به تعبير مقام معظم رهبري حضرت آيت الله خامنه‌اي چون گنجينه‌اي تمام نشدني است. از همين رو با همه‌ي كارهايي كه تا كنون در شناختن و شناساندن اين حماسه‌ي ماندگار انجام يافته است. زمينه‌ي چنين تلاش‌هاي فرهنگي هم‌چنان باقي است و هر زمان به شكلي و در قالبي نوتر، مي‌توان درس‌هايي از اين حماسه تدوين كرد و آموخت و نشر داد، تا جهان و جان‌هاي حق جو، مجذوب جلوه‌ها و زيبايي‌هاي اين حماسه شوند. خواستيم از شهيد سيد مجتبي علمدار بنويسم، در جستجوي موضوعي بودم تا نگارش را آغاز كنم، كه به ياد سرهاي مقدس شهداي كربلا افتادم كه در مسير انتقال به كوفه وقتي به وادي «قنسرين»1 فرود آمدند، راهب مسيحي سر مقدس حضرت ابا عبدالله را براي مدت يك شب اجاره كرد، اما آن سر مقدس با جوان راهب شروع به سخن گفتن كرد، .و همين نيز موجب هدايت راهب به دين اسلام شد. با يادآوري اين رويداد تاريخي، به ياد دختر جوان آذربايجاني افتادم، ژاكلين را مي‌گويم. همو كه در عالم رويا با شهيد علمدار آشنا شده و همين سرآغاز فصلي نو در زندگي او شده است. شايد اين موضوع را در نشريات ديگر خوانده باشيد، حيف‌مان آمد ما از كنار اين اتفاق بزرگ بگذريم كه چگونه ژاكلين ذكرياي ثاني دختر جوان 23 ساله‌ي مسيحي، مسلمان شد. خودش اين گونه بيان مي‌كند:« راستش من از يك خانواده‌ي مسيحي هستم و در مورد دين اسلام هم اطلاعات چندان زيادي نداشتم، همين قدر كه توي كتاب‌هاي درسي نوشته بودند مي‌دانم و بس. وقتي وارد دبيرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم كه برمي‌گشت به فرهنگ زندگي‌مان. توي كلاس ما دختري بود به اسم «مريم» او حافظ 18 جز قرآن كريم است. نمي‌دانم چرا؟ ولي از همان اول كه ديدمش توي دلم جا گرفت. بعد از تلاش فراوان به هر حال يك روز موفق شدم دوستي خود را با او اظهار كنم و او هم خوشحال شد. از آن روز به بعد هر روز كه مي‌گذشت بيشتر به او و اخلاقش علاقمند مي‌شدم. دوست داشتم در هر كاري از او تقليد كنم. با راهنمايي‌ها و كتاب‌هايي كه برايم مي‌آورد هر روز بيش از پيش به اسلام علاقمند مي‌شدم، او همراه هر كتاب تعدادي عكس و وصيت‌نامه‌ي شهدا را هم برايم مي‌آورد و با هم مي‌خوانديم كه تقريباً هر هفته با شش شهيد آشنا مي‌شدم. اواخر اسفند 77 بود كه از طرف مدرسه براي سفر به جنوب ثبت نام مي‌كردند و من خيلي مشتاق بودم كه در اين اردو شركت كنم. اما نمي‌دانستم كه اين موضوع را با خانواده‌ام چطور در ميان بگذارم به خصوص اگر متوجه مي‌شدند كه يك سفر زيارتي است؛ به همين خاطر به آن‌ها گفتم كه يك سفر سياحتي است و چون من عضو گروه سرود مدرسه هستم بايد به اين اردو بروم ولي آن‌ها اصلاً با رفتن من موافقت نمي‌كردند. تا اين كه روز 28 اسفند ماه ساعت 3 نصف شب بود كه يادم افتاد خوب است دعاي توسل بخوانم. كتاب دعايي را كه از مريم گرفته بودم، باز كردم و شروع كردم به خواندن. نمي‌دانم در كدام قسمت از دعا بود كه خوابم برد. در عالم رويا، در بيابان برهوتي ايستاده بودم. دم غروب بود. مردي به طرفم آمد و رو به من گفت:«زهرا ... بيا ... بيا ... مي‌خواهم چيزي نشانت بدهم.» او تكرار مي‌كرد و من هر چه مي‌گفتم اسم من زهرا نيست، اسم من ژاكلينه. انگار گوشش بدهكار نبود. جاي خيلي عجيبي بود. يك سالن بزرگ كه عكس‌ شهدا بر ديوارهاي آن آويزان بود. آخر آن‌ها هم عكسي از آقا سيد علي خامنه‌اي. به عكس‌ها كه نگاه مي‌كردم، احساس مي‌كردم دارند با من حرف مي‌زنند، ولي من چيزي نمي‌فهميدم. تا اين كه رسيدم به عكس آقا. آقا هم شروع كرد به حرف زدن. اين جمله را خوب يادم است كه گفت:« شهدا يك سوزي داشتند كه همين سوزشان آن‌ها را به مقام شهادت رساند. مثل جهان‌آرا، همت، باكري و علمدار ...»‌ همين كه آقا اسم شهيد علمدار را آورد. پرسيدم كه او كيست؟ چون اسم بقيه را شنيده بودم ولي اسم او را نشنيده بودم. آقا نگاهي انداخت به من و فرمود:«علمدار هماني است كه پيشت بود، هماني كه ضمانت تو را كرد كه بتواني به جنوب بيايي.» به يكباره از خواب پريدم، خيلي آشفته بودم. نمي‌دانستم چه كار كنم. صبح وقتي پدرم اصرار فراوان مرا براي ثبت نام به جنوب ديد، گفت: به اين شرط مي‌گذارم بروي كه بار اول و آخرت باشد. با اسم مستعار«زهرا علمدار» براي جنوب ثبت نام كردم و اول فروردين 78 عازم جنوب شديم. در راه به خوابي كه ديده بودم خيلي فكر كردم. از بچه‌ها درباره‌ي شهيد علمدار پرسيدم، ولي كسي چيز زيادي از او نمي‌دانست. وقتي اتوبوس‌ها به حرم امام خميني رسيدند، از نوار فروشي‌‌اي كه آن‌جا بود سراغ نوار شهيد علمدار را گرفتم كه داشت. كم مانده بود از خوشحالي بال درآورم. هرچي بيشتر نوار شهيد مجتبي علمدار را گوش مي‌دادم بيشتر متوجه مي‌شدم كه آقا چه مي‌گفت. در طي ده روز سفري كه به جنوب داشتيم، تازه فهميدم اسلام چه دين شيريني است. به شلمچه كه رسيديم خيلي با صفا بود. انگار توي يك عالم ديگري بودم كه وجود خارجي ندارد. يك لحظه حس كردم شهدا دور ما جمع شده‌اند و زيارت عاشورا مي‌خوانند اطلاع دادند كه فردا مقام معظم رهبري به شلمچه تشريف مي‌آورند، از خوشحالي در پوست خود نمي‌گنجيدم. به همه چيز رسيده بودم، شهدا، جنوب، شلمچه، شهيد علمدار و حالا هم آقا. ساعت 9 صبح فردا بود كه راهي شلمچه شديم و آن‌جا بود كه مزه‌ي انتظار را فهميدم. فهميدم كه انتظار چقدر سخت و تلخ است. شيرين هم است. خاك شلمچه بايد برخود مي‌باليد از اين كه آقا بر آن قدم گذاشته است. در آن لحظات حلاوت اسلام را از ته قلبم حس كردم و شهادتين را بر زبان جاري كردم. هنگامي كه شهادتين را گفتم حال ديگري داشتم. اين كه من هم مسلمان شده بودم، من هم مثل بقيه شده بودم، اما بايد بگويم كه تا مدت‌ها تمام فرايض را مخفيانه به جا مي‌آوردم. تا اين كه در 28 خرداد سال 78 تصميم گرفتم رك و پوست كنده به خانواده‌ام بگويم كه مسلمان شده‌ام. هنگامي كه مساله را مطرح كردم، همه عصباني شدند، از آن روز به بعد ديگر در خانه كسي رفتار خوبي با من نداشت. همه‌اش مي‌گفتند تو ديوانه شده‌اي ـ تو كافر شده‌اي و از اين حرف‌ها، آن‌ها فشار زيادي به من مي‌آوردند حتي كار به ضرب و شتم كشيد. به عقيده من وجود انسان مثل «مس» مي‌ماند و مشكلات هم ماده‌اي هستند كه مس را به طلا تبديل مي‌كنند. يعني مشكلات كيميا هستند. اين كيمياست كه مس را تبديل به طلا مي‌كند. براي من مسئله‌اي نيست. همه‌ي فاميل مي‌گويند تو ديوانه شده‌اي ولي من مي‌گويم: الا بذكر الله تطمئن القلوب.

احمد رضايي شرفداركلايي ـ ساري

برگرفته از مجله‌ي فكه با تلخيص

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:50  توسط گروه دینی | 

سایت محصلین آزاد

فرقة وهابیت چگونه به وجود آمد وعقایدش چیست؟

عوامل شکل گیری فرقه وهابیت مانند برخی از فرقه‌های دیگر، ریشه در مبانی و عملکرد رهبران و بنیانگذاران آن دارد. بر این اساس لازم است مبانی و عملکرد بنیانگذار این فرقه بررسی شود.
این فرقه منسوب به "محمد بن عبدالوهاب" از مردم "نجد" است که در سال 1115 ق در شهر عُیینه متولد شد که پدرش در آن شهر قاضی بود . وی از کودکی به مطالعه کتاب‌های تفسیر و عقاید و حدیث سخت علاقه داشت و فقه حنبلی را نزد پدر خود که از علمای حنبلی بود آموخت. محمد بن عبدالوهاب از آغاز جوانی، بسیاری از اعمال مذهبی مردم "نجد" را زشت می شمرد.
او در سفری که به زیارت خانه خدا رفته بود، بعد از انجام مناسک حج به "مدینه" رفت و در آن جا توسل مردم به پیامبر را که نزد قبر حضرت انجام می دادند، انکار کرد. سپس به "نجد" مراجعت نمود و از آن جا به بصره رفت و مدتی در آن شهر ماند و با بسیاری از اعمال مردم آن شهر نیز مخالفت نمود. مردم بصره وی را از شهر خود بیرون کردند. در این هنگام که 1139 هجری بود، پدرش عبدالوهاب از "عیینه" به "حریمله" انتقال یافت. وی با پدرش همراه شد و کتاب‌هایی را نزد پدر فرا گرفت و به انکار عقاید مردم "نجد" پرداخت. به این مناسبت میان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت. هم چنین بین او و مردم "نجد" منازعات سختی رخ داد و این امر چند سال دوام یافت. تا این که پدرش "عبدالوهاب" در سال 1153 از دنیا رفت. وی پس از مرگ پدر علناً به اظهار عقاید خود پرداخت و قسمتی از اعمال مذهبی مردم را انکار نمود. جمعی از مردم حریمله از وی پیروی کردند و کار وی شهرت یافت. وی از شهر حریمله به شهر عینیه رفت. رئیس شهر عیینه در آن وقت عثمان بن حمد بود. عثمان عقاید شیخ را پذیرفت و او را گرامی داشت و قول داد که وی را یاری کند.
شیخ محمد نیز اظهار امیدواری کرد که همه اهل نجد از عثمان بن حمد حمایت کنند.
خبر دعوت شیخ محمد و کارهای او به امیر احسا رسید. وی نامه ای برای عثمان نوشت که سرانجام, عثمان عذر شیخ را خواست و او را از شهر بیرون کرد. شیخ در سال 1160 پس از آن که از عیینه بیرون رانده شد، رهسپار درعیه از شهر‌های معروف نجد گردید. در آن وقت امیر درعیه، محمد بن مسعود جدّ آل سعود بود. وی به دیدن شیخ محمد رفت و به وی عزت و نیکی را بشارت داد. شیخ محمد نیز غلبه و قدرت محمد بن سعود را بر همة بلاد نجد بشارت داد. بدین ترتیب ارتباط میان آن دو شکل گرفت. حمایت محمد بن سعود از شیخ محمد موجب شد که وی بر عقاید و افکار خود پافشاری کند. هر کدام از مسلمانان که از عقاید وی پیروی نمی کردند، کافر محسوب می شدند و برای جان و مال و ناموس آنان ارزشی قایل نبود.
جنگ‌هایی که وهابیان در نجد و خارج از آن از قبیل یمن و حجاز و اطراف سوریه و عراق می کردند، بر همین پایه قرار داشت. هر شهری که با جنگ و غلبه بر آن دست می یافتند، برای آن‌ها حلال بود. کسانی که با عقاید او موافقت می کردند، باید با وی بیعت نمایند و اگر کسانی به مقابله بر می خاستند، باید کشته شوند و اموالشان تقسیم گردد. طبق این رویه مثلاً از اهالی یک قریه به نام فصول در شهر احسا سیصد مرد را به قتل رساندند و اموالشان را به غارت بردند!
سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت و پس از وی پیروان او به همین روش ادامه دادند، مثلاً در سال 1216 امیر سعود سپاهی مرکّب از بیست هزار را مجهز کرد و به کربلا حمله ور شدند. سپاه وهابی جنایات بسیاری در شهر کربلا انجام دادند، از جمله پنج هزار تن و یا بیشتر (تا بیست هزار گفته اند) را به قتل رساندند.(1) آیین وهابیت بر اساس عملکرد، عقاید و باورهای شیخ محمد بن عبدالوهاب شکل گرفت. امروزه نیز این فرقه بر عقاید شیخ محمد و دیگر رهبران آن پافشاری می نمایند.
عقاید:
فرقه وهابیه مبتنی بر اصول و عقایدی است که به بعضی اشاره می شود:
- وهابی‌ها معتقدند که هیچ انسانی نه موحد است و نه مسلمان مگر این که اموری را ترک کند، از جمله:
به هیچ یک از رسولان و اولیا توسّل نجوید. هر کس اقدام به این کار کند، مشرک می باشد،(2) از این رو وهابیان زیارت قبر پیامبر و ائمه(ع) را جایز نمی دانند و معتقدند هر کس از پیامبرطلب شفاعت کند، مانند این است که از بت‌ها شفاعت خواسته است.(3)
- از مسائل دیگری که وهابیان دربارة آن حساسیت خاصی دارند، تعمیر قبور و ساختن بنا روی قبر پیامبر و اولیای الهی و صالحان است. برای نخستین بار این مسئله را "ابن تیمیه" و شاگرد معروف او "ابی القیم" عنوان کرد و بر تحریم ساختن بنا و لزوم ویرانی آن فتوا داده اند.(4)
بر همین اساس سعودی‌ها هنگامی که در سال 1344 هجری بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلط پیدا کردند، به فکر افتادند که برای تخریب مشاهد و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر مستمسکی به دست آورند و اقدام نمایند.(5)
- وهابیان بر این باورند که مسلمانان در طی قرون، از آیین اسلام منحرف شده اند و در دین خدا بدعت‌هایی نهاده اند که با شرع اسلام مخالف می باشد. بر این اساس باید از اصولی که پیامبر(ص) تعیین کرده است، پیروی نمود.
بنابر عقاید وهابیان، هیچ کس حق ندارد به رسول خدا سوگند یاد کند و از الفاظی مانند: به حق محمد و ... استفاده نماید،(6) زیرا قسم خوردن به دیگران و درخواست حاجت از غیر خداوند با آیات قرآن منافات دارد: «فلا تدعوا مع الله احداً».(7)
- نیز معتقدند : تشییع جنازه و سوگواری حرام است؛ زیرا ارواح اموات کاری نمی توانند بکنند و در امور دنیوی و اخروی نمی توانند دخالت داشته باشند.(8)
- وهابیان معتقدند القابی را که بر عزت و احترام دلالت دارند، در مورد انسان‌ها نباید به کار برد و ناصواب است؛ زیرا احترام و تعظیم تنها شایسته خداوند است.
- وهابیون به جنگ با دیگر فرقه‌ها و مذاهب اسلامی معتقد هستند و مدعی اند باید به آیین وهابیت در آیند، یا جزیه دهند، از این رو همیشه مسلمانان دیگر را به کفر متهم نموده، اموال و نوامیس بقیه را حلال می دانند. آنان می گویند که هر کس مرتکب گناه کبیره شود، کافر است.(9)
پی نوشت‌ها:
1. جعفر سبحانی، آیین وهابیت، ص 24 ـ 29.
2. احمد مبلغی، تاریخ ادیان، ج 3، ص 1429.
3. همان.
4. آیین وهابیت، ص 38؛ رضا برنجکار، آشنایی با فِرَق و مذاهب اسلامی، ص 146.
5. آیین وهابیت، ص 38.
6. تاریخ ادیان، ص 1430.
7. جن (72) آیه 8.
8. تاریخ ادیان، ص 1430.
9. همان، ص 1431.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:42  توسط گروه دینی | 

 

عادل اديب

نقش امام حسين(ع)با نقش امام حسن(ع)متفاوت است.در دوران‏امام حسين(ع)،ترديد مسلمانان در صحت جنگ و مشروع بودن آن از ميان‏رفت.درين مرحله،مسلمانان با تجربه امام على(ع)به عنوان نمونه اعلاى‏حكومت عدل اسلامى،به سر مى‏بردند و ميدانستند كه پيروزى بنى اميه،پيروزى‏اشرافيت جاهلى بوده است كه با رسول اكرم(ص)و يارانش دشمنى عميقى‏داشتند.اشرافيتى كه رسول خدا كوشيد تا آن را از ميان بردارد و پايه‏هاى‏اسلام را بر ويرانه‏هاى آن بنياد گذارد.پس نبايد از كراهتى كه مسلمانان ازبنى اميه داشتند،و از تجاوز طلبى و نخوت و بلند پروازى و كينه جوئى‏شان كه‏حاصل روحيه جاهليت آنها بود حيرت كرد.

امويان به اسلام گردن ننهادند مگر براى مصالح و منافع شخصى خود (1) و نخستين كسانى بودند كه آشكارا در تاريخ اسلامى،رسوم و آداب غير اسلامى‏را بدعت گذاشتند و كوشيدند تا از شاهنشاهان ايران و بيزانس تقليد كنند و خلافت را به امپراطور كسرى و قيصر تبديل سازند (2) .

اين حقايق بتدريج نزد مسلمانان روشن گرديد و سبب آن شد كه درمشروعيت نبرد،شك و ترديد از بين برود و ذهنها روشن گردد و زان پس كه‏در فساد و ستم بنى اميه سوختند،خط مشى بنى اميه و بى مبالاتى آنها را در عمل‏به ارزشهاى اسلامى،و استفاده از آن در راه هدفهاى خصوصى تشخيص دهند.

چنانكه يزيد،آشكارا اصول و مبادى اسلامى را به استهزاء ميگرفت و سخنان‏دوران جاهليت را به شعر،اينچنين نقل ميكرد: «بنى هاشم با ملك بازى كردند،اما نه خبر آمد نه وحى نازل گرديد.

اگر من از كارهائى كه فرزندان احمد كردند،انتقام نستانم،از مردان‏جنگ خندق نباشم (3) »اما نظر امام حسين(ع)در مورد اسلام و واقعيت جامعه اسلامى به حقيقت‏در اين خلاصه بود:«امت پس از پيغمبر گرامى(ص)،آگاهى عقيدتى نداشت.حداكثر وتنها فايده‏اى كه از آن آگاهى به دست آورد،عاطفه مكتبى بود كه پس از وفات‏پيامبر اكرم در نتيجه خطاها و كوتاهيهاى پياپى و پيوسته كه مسلمانان از گذرگاه‏زندگانى علمى و عملى خود مرتكب شدند،به تدريج از كف رفت.

شدت هيچيك ازين خطاها و كوتاهيها به تنهائى احساس نميشد،اما وقتى‏بر هم انباشته شد،به فساد تحول يافت و فساد به فتنه تغيير قيافه داد (4) .»چنانكه در زمان يزيد براى امام حسين(ع)روى نمود.امام حسين(ع)در پنجسال حكومت پدر با او همكارى ميكرد و در پى چاره مى‏گشت كه پيش ازآنكه امت نفس واپسين را برآورد،او را دريابد.به اين اميد كه شايد امت زندگانى خويش را بازيابد و نفخه حيات در او دميده شود و او را بر انگيزدتا در تاريخ خود طرحى نو درافكند كه او را درمان باشد.

سال ششم به پايان نرسيده بود كه امام حسين(ع)ديد امت در مقابل‏برادرش امام حسن(ع)از نفس افتاده و هر چه از باقيمانده مكتب در او موجودبوده ازو دور شده است و توده مردم خود را در گلوى گشاد بنى اميه‏انداخته‏اند (5) .

اين حقايق،امام حسين(ع)را واداشت تا در جنگى بى اميد-يعنى جنگى‏كه اميد پيروزى فورى نظامى در آن نبود-غوطه ور گردد.زيرا با حسابى‏ساده مسلم بود كه اين جنگ به شكست منجر ميگردد.

اما هدف امام(ع)ازين كار آن بود كه وجدان امت را به حركت درآوردو فرد مسلمان كه تا گلو در لجه منافع حقير غرقه شده بود،همت عميق مكتبى‏را بازگرداند.پس امام حسين(ع)ديد كه بايد راه خود را از ميان امت‏بگشايد و با تغذيه خويش و ياران و اهل و عيال و كسانش روح يك فداكارى‏آتشين را بدمد.آتش جنگ را ولو به خون امت و خون او نياز داشته باشدبر افروزد.

اما امويان ميكوشيدند با امام حسين(ع)به بدرفتارى عمل نكنند.چه،مصالح او ارجمند و مقام او والا بود و منزلتى پر اهميت داشت و همه اسباب‏سعادت و آسايش براى او به وفور موجود بود.اما امت ميديد كه زندگانى‏براى او تنگ شده است و درهاى سعادت،به علت پايدارى در برابر ستمكاران‏و حفظ مكتب اسلام و نگاهدارى آن از انحراف،به روى او بسته است.

در آن هنگام،اگر اوضاع همچنان ادامه مى‏يافت،چيزى نميگذشت‏كه اين انحراف امت در تجربه اسلامى او را از پاى درمى‏آورد.امام حسين(ع)با همه صفات و شرايط مناسب و ملايم كه داشت،احساس كرد كه براى بحركت‏در آوردن امت، ديگر خطابه و سخنرانى حماسى كافى نيست‏بلكه بايد اراده‏شكست‏خوده امت را به پذيرفتن فداكارى وا دارد و درستى نظريه خود را باخون خود مبرهن گرداند و با فداكارى منحصر به فرد خود،براى حال و آينده‏معيارى ارزشمند و ابت‏بجاى گذارد.

امام حسين(ع)برمى‏خيزد

از آن پس كه امام حسين(ع)بيقين دانست كه مفاهيم مكتب رسالت زيرپرده روشهاى گمراه كننده دينى كه بنى اميه براى جلوگيرى از سقوط حكومت‏فاسد خود كشيده بودند،از نظرها پنهان است،نظر خود را در برابر مردم‏به مرحله اجرا درآورد.

امام حسين(ع)پس از آنكه دانست،جامعه تحت تاثير اوضاع و احوال‏زمان و تاثير شديد تخدير دينى و بيم از سركوبى مادى و تسليم طولانى در برابرفرمانروايان مستبد قرار گرفته است و ديگر ممكن نيست از راه مناظره و گفتگوو اقناع آنان-كه آخرين چيزى بود كه امكان تاثير داشت-تغييرى در مردم‏حاصل شود،با شتاب زمام كار را بدست گرفت و به عمل آغاز كرد.توضيح‏آنكه،بطوريكه گفتيم،امت در عصر امام حسن(ع)در رهبرى دچار شك وترديد شده بود پس صلح روشى بود كه بوسيله آن وثوق و اطمينان برهبرى‏باز مى‏گشت.

اما در عصر امام حسين(ع)امت دچار بى ارادگى شده بود و تصميم‏به مبارزه در او،از بين رفته بود و روح او خوار شده بود و مردم،مستضعف‏و ذليل محسوب ميشدند.اما همه مردم دور بودن خليفه اموى را از اسلام‏بخوبى فهميده بودند و ميدانستند كه حسين(ع)رهبرى حقيقى است ليكن اراده‏آنان براى يارى دادن به او(ع)ناتوان بود.«دلهاشان با حسين اما شمشيرهاشان بر او بود (6) ».

اين سخن تصوير دقيق و تفسير جامع از جامعه‏اى بود كه بنى اميه با همه‏وسائل قدرت،از قبيل نهب و تبعيد و كشتن،بر آن حكومت ميكردند وسركوبى و جور و ستم بر جامعه حاكم بود و وسايل گوناگون و مجوزات‏بسيار براى نشستن و سكوت اختيار كردن وجود داشت (7) .

در وضعى چنين،حسين(ع)پاى فشرد و هفتاد مرد با زنان و كودكان‏آن امام(ع)با او به استقامت‏برخاستند امام(ع)وضع را تشخيص داده بودو ميدانست كه لشگريان عبيد اللّه زياد مانع حركت او خواهند شد در اين صورت،پايان كار فرا رسيده بود،امام حسين(ع)ميدانست كه او ناچار بايد به فداكارى‏بزرگ و خونينى دست زند (8) و او تنها كسى بود كه مى‏توانست چنين فداكارى‏را بظهور رساند و امت اسلامى را از نو بحركت در آورد.

براى اينكه اراده منهزم امت‏به جنبش درآيد و وجدانهاى مرده بيدارگردد تنها روش مناسب اقدام آن امام بود...

او(ع)ميدانست كه جنگ عادلانه او و شهادت مصيبت‏بارش،چيزى‏است كه هر فرد مسلمان را به تجديد نظر كردن و انديشه جدى در زندگانى‏واقعى خود برخواهد انگيخت و در عين حال،در مجتمع تيره روزى واقعى‏و افلاس مجتمع را از ميان مى‏برد و خطرهاى آينده و بيم ناشى از آن را زايل‏ميكند و در ايام حال و مستقبل،با فداكارى منحصر و بى همتاى او، صدق‏نظرش آشكار خواهد شد (9) .

پس حسين(ع)با شهادت مصيبت‏بار خويش،اراده خفته جامعه را كه‏در زير تاثير اعمال بدعت آميز و من درآوردى مذهبى قرار گرفته بود،بيدارساخت تا مانند تازيانه‏اى آتش انگيز،بر شانه حكمفرمايان فرود آيد و آن نفوس‏غافل و بيخبر را بيدار سازد تا خويشتن را در پيشگاه مكتب محاكمه‏اى‏آگاهانه كنند و با رهبرى حكيمانه،اراده آنانرا از اضطراب و تشويش و ترديدفكرى و اوج شك و ترديد برهاند و به اين ترتيب آنان را وا دارد تا در قبال‏چهار چوب شريعت اسلامى، موقفى استوار گيرند و در برابر انحراف،موضعى‏قاطع اتخاذ كنند.

تلاشهائى روياروى انقلاب امام حسين(ع)صورت گرفت و نصيحتهاشد كه با انحراف به نبرد برنخيزد،در مقابل پافشارى امام(ع)در پهنه‏انقلاب،گفتگوهاى بسيار صورت گرفت و عده‏اى كوشيدند تا حسين(ع)رابا نصيحت از اقدام به هر گونه عمل كه آتش روياروئى با يزيد را بر افروزد،باز دارند و دليلشان اين بود كه نتايج‏برخورد و روياروئى احتمالى نظامى، شكست قطعى است.

اما امام(ع)با بينش آميخته به عصمت‏خود،هدف خويش را به خوبى‏مى‏شناخت و ميدانست كه با شهادت دردناك خود، در حقيقت پيروز ميگرددو درين فكر نبود كه سود نظامى فورى به دست مى‏آيد يا نه.به علاوه آگاه‏بود كه عده جنگجويانش اندكند و ياران او درين نبرد از بين ميروند.

اگر كسى بخواهد حسين(ع)را در انقلاب و قيامى كه به آن دست زدبشناسد،بايد هدفهاى او و نتايج ظاهرا ناموفق او را در كوتاه مدت با توجه‏به اينكه هدف آن قيام رسيدن به حكومت و قدرت نبود،مورد بحث قرار دهد.

مدارك فراوانى كه موجود است‏به روشنى دلالت دارد بر اينكه حسين(ع)به چگونگى آينده‏اى كه در انتظارش بود،آگاهى داشت او به كسانى كه او رابه خاموشى و متاركه اندرز ميگفتند و از مرگ بيم ميدادند،چنين پاسخ ميگفت كه:«همانا كه دست از زندگى شسته‏ام و به اجرا در آوردن دستور الهى،تصميم گرفته‏ام‏»اينك،برادر امام يعنى محمد بن على كه از سر اندرز به اوگفت:«اى برادرم تو نزد من محبوبترين مردم و عزيزترين كسى،من جز به توبه هيچكس چندين نصيحت و غمخوارى ندارم و تو بيش از همه شايسته آنى.

چندان كه مى‏توانى از بيعت‏يزيد و از بيعت‏شهرها منصرف شو». (10) و او(ع)به محمد،برادرش چنين پاسخ گفت:«خدا ميخواهد مرا كشته بيند و پرده گيانم را اسير مشاهده فرمايد» (11) عبد اللّه بن عمر بن خطاب،از امام حسين(ع)خواست كه در مدينه بماندو او(ع)اين خواهش را نپذيرفت.عبد اللّه بن زبير به او گفت:«اگر بخواهى‏در حجاز بمانى از تو پشتيبانى ميكنيم و غمخوار توايم و با تو بيعت مى‏كنيم‏و اگر نمى‏خواهى كه در حجاز بيعت گيرى،رخصت ده تا براى تو بيعت گيريم.

همه ترا فرمان مى‏برند و از آن سر نمى‏پيچند». (12) و احنف بن قيس كه يكى از سران پنجگانه در بصره بود به حسين(ع) نوشت:«اما بعد،شكيبا باش.همانا وعده خدا حقيقت است و گفتار كسانى‏كه به قيامت‏يقين ندارند نبايد ترا دچار بيم كند». عبد اللّه بن جعفر طيار و دو پسرش عون و محمد به او نوشتند:«...امابعد،من از خدا ميخواهم هنگامى كه اين نامه مرا (13) ميخوانى ازين كار كه هلاكت‏تو و درماندگى خاندانت در آن است منصرف گردى.من دلسوز توام.اگرامروز از بين بروى و هلاك گردى،روشنى زمين به تاريكى گرايد.چه،تو درفش‏هدايت‏شدگان و اميد اهل ايمانى،پس در حركت مشتاب‏». (14) اما امام حسين(ع)سرنوشت‏خود را ميدانست و چنين پاسخ گفت:«اگر در لانه حشره‏اى ازين حشرات باشم مرا از آنجا بيرون خواهندكشيد تا مقصود خود را انجام دهند». (15)

عمر بن لوذان نزد او به پند گفتن رفت و از بد فرجامى كار،وى را بيم دادو به او گفت:«ترا به خدا اى فرزند رسول خدا(ص) ،چرا از راهت منصرف‏نميگردى.بخدا سوگند كه پيش نميروى مگر بر پيكان سر نيزه‏ها و بر لبه‏شمشيرها.اگر كسانى كه بتو پيام فرستاده‏اند،براى جنگ در ركابت آماده‏باشند و شمشيرهاى خود را در خدمت تو بكار برند،پس بسوى آنان حركت‏كن كه در نظرت بخطا نرفته‏اى‏» (16) و امام حسين(ع)قاطعانه به او پاسخ فرمود:«به خدا سوگند كه اين نكته بر من پنهان نيست اما بر فرمان خداى‏نمى‏توان چيره شد و اينان تا خون مرا نريزند از من دست نميكشند» (17) همه اين دلايل به علم امام و به يقين او اشارت است كه ميدانست درروزى موعود،در زمين كربلا به قتل خواهد رسيد.

آيا كسيكه خطبه امام(ع)را در مكه،هنگاميكه از آنجا به عراق اراده‏سفر فرمود،شنيده باشد درين مساله ترديد خواهد كرد؟امام در آن خطبه چنين فرمود:«از چيزى كه بر قلم گذشته است نمى‏توان گريخت.خشنودى ما اهل‏بيت در خشنودى خدا است‏بر آزمايش او مى‏شكيبم و پاداش شكيبايانرادر مى‏يابيم‏» (18) .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 9:18  توسط گروه دینی |